محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

411

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

باشند از براى پختن نان و آن را گندهء خمير نيز گويند . و بمعنى گرداگرد دهن كه پوز « 1 » نيز گويند آمده مثالش مثنوى : بيت شكر مى كويد ترا اى پيشوا * آن لب و چانه ندارم و ان نوا بمعنى ز نخ نيز آمده و اين اصح است « 21 » . چكاده - [ به وزن فتاده ] يعنى ميان سر « 22 » . مثالش عطار گويد : بيت نخستين پيش ميدان شد پياده * قدم غرقه در آهن تا چكاده هم او فرمايد « 23 » : بيت ز زخم چنگل او شاهزاده * فغان مىكرد از درد چكاده چرخه - [ بفتح جيم و خاء ] نباتيست « 2 » و در شرح سامى مسطورست كه « هو نبت له رخو دقيق - العود يقال له كافيلو و اذا هزل الرجل قيل كانه عود شكاعى » يعنى ، نباتيست سست و ساق باريك دارد و كافيلو نيز گويند و به عربى شكاعى گويند و هر گاه لاغر باشد كسى گويند گويا چوب شكاعى است . و چرخه بمعنى چرخ زنان كه ريسمان به آن ريسند نيز آيد چنان كه « 3 » شيخ سعدى گويد : شعر چه سود آفرين بر سر انجمن * پس چرخه نفرين كنان « 4 » پير زن * چرخله - [ باضافهء لام ] نيز آمده « 24 » . چيه - [ بفتحتين ] آنكه اكثر كارها بدست چپ كند « 25 » . چهره - بمعنى صورت « 5 » و روى باشد . مثالش شيخ سعدى گويد : بيت پريچهر را همنشين كرد « 26 » و دوست * كه عيب من او گفت ، يار من اوست و [ بحذف‌هاى دوم ] نيز آمده « 6 » . چنه - [ بفتح جيم و نون ] همان چانه بمعنى دوم « 27 » . چماننده « 7 » - يعنى در خرام آرنده و روان « 8 » كننده . چرمه - [ بفتح جيم و ميم و سكون راى مهمله ] اسب معين بود و بعضى گفته‌اند اسب كبود باشد . مثال هر دو لغت « 9 » فردوسى گويد : بيت چمانندهء چرمهء ره نورد * چرانندهء كركس اندر نبرد مثال لغت دوم « 10 » مسعود سعد نيز گويد :

--> ( 1 ) « س » : پير . ( 2 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 3 ) اصل : چنانچه . ( 4 ) « س » : پير و زن . ( 5 ) « س » : صوت . ( 6 ) « س » : كرده . ( 7 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 8 ) « الف » : دوران . ( 9 ) دو كلمه در « الف » بالاى سطرست . ( 10 ) سه كلمه در حاشيهء « الف » است . ( 21 ) در برهان كنايه از سخن و حرف نيز دانسته شده است . ( 22 ) در برهان معنى سر كوه و سپر نيز دارد . ( 23 ) يعنى : عطار . ( 24 ) در برهان معنى دور و تسلل نيز دارد . ( 25 ) در برهان معنى تخته‌اى دسته‌دار بهيأت بيل كه كشتى بانان بدان كشتى رانند نيز دارد . ( 26 ) يعنى چهر ، و در برهان بضم معنى پسر سادهء امرد و نوكر و ملازم نيز دارد و گفته كه هندى است . ( 27 ) يعنى بمعنى گرداگرد دهان يا زنخ .